شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

37

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

ديگر آنكه شيخ الاسلامان سمرقند را چون جلال الدّين و پسرش شمس الدّين و برادرش اوحد الدّين بنسا فرستاد ، و غرض اطفاء ضرام و احتراز از قيام ايشان بود . و اين جماعت آداب بارعه و أقدامى بر إعلام علوم فارعه داشتند ، و سادات روى زمين بودند . و اوحد الدّين در علم جدل آيتى بود . در وقت مناظره قراطيس ادلّه بر عميدى خرق ميكرد و نشاورى را در لجّهء تحيّر غرق . در نسا بىنسيب و قريب غريب بمرد ، و از مساعدت زمان نصيب نبرد . و جلال الدّين كه برادر بزرگ بود بعد از وفات او حد الدّين باستدعاى امين دهستانى « 1 » كه از قبل سلطان در مازندران و دهستان وزير بود ، با دهستان رفت و آنجا مكرّم و معزّز مىبود ، تا وقت آنكه هجوم تاتار بر اهالى ديار و امصار بهلاك و ثبور و بوار حكم كرد . بعد از ان ندانستيم كه حال او چون شد ، از آن غمرات نجات يافت ، يا خود بدرجات جنّات شتافت . ديگر آنكه ملك اقاليم عالم را ميان فرزندان قسمت كرد . خوارزم و خراسان و مازندران را بولىّ عهد خود ازلغ شاه « 2 » * تفويض فرمود ، و جهت توقيع او طرّهء بىلقب اختيار كرد ، و هى : السّلطان المظفّر ازلغ شاه ابن السّلطان سنجر « 3 » ناصر امير المؤمنين و عادت خوارزم‌شاهيان آن بود كه ولىّ عهد را در طرّه لقب ياد نكنند تا آنگه كه بجاى پدر بنشيند « 4 » ، چون بجاى پدر نشست لقب پدر بوى دهند . و سبب

--> ( 1 ) - در اصل : دهنانى . ( 2 ) - نام ازلغ در جهانگشاى جوينى بلفظ ارزلاق چاپ شده ( شايد اوزلاق بوده است ) . ( 3 ) - سلطان محمد خوارزمشاه كوس اسكندرى مىزده و خويش را كم از ذو القرنين نمىپنداشته ( نوبت ذو القرنين كه تأسيس كرد بدين نظر بود ) ، و به خويشتن القابى داده بوده است ، از آن جمله « سلطان سنجر » ! ( 4 ) - در اصل : ننشيند ، و آن نيز وجهى دارد اما بصيغهء اثبات معنى روشنتر مىشود .